Judy Memos

خاطرات, شادیها, درسها و آموزه های جودی...

نهم دی ماه 87
نویسنده : Judy Abbot - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
 

روزی که فکر میکنم به شدت اتلاف زمان داشتم...منتظریکی نیست به من بگه دختر اینهمه مدیریت زمان و کیفیت و زیرو دیفکت خوندی تو زندگیت چرا بکار نمیبری؟؟؟؟!!!!قهر

یه وب چرونی هیپنوتیزمو یه عالمه اشک و آه واسه سحر رومیگریه (که باور دارم جایی داره که ما زنده ها شاید آرزوشو داشته باشیم)... بعد جند دور گردش دور پارک نیاوران واسه عوض شدن حال و هوا با لیلا  و ... ساکتزدن دو دور لاک جیققق رنگ بالای همین صفحه...آخر هم که ایجاد این بلاگ جدید چون دلم نیومد قالب وبلاگی که سال 80 ساختم رو عوض کنم!

اوه ه ه ه ، امروز برای اولین بار آبگوشت پختم!!! خوب شد... خوشمزههرچی باشه خدا با ماست!!!

هنوز پایان نامه خیلی کار داره ... دکتر سیداصفهانی چشماشو عمل کرده... ناراحت امیدوارم زودتر خوب بشه!!! نمی دونم برای کار چیکار کنم.... خدایا مددی!!!

شاید نوشته های پایان نامه رو اینجا وارد کنم... نمی دونم... به هر حال... هر کس به چیزی دست پیدا میکنه باید در اختیار بذاره تا رشد کنه، ساری بشه و جاری...مژه

دیروز یه دوست خوب واسم یه عالمه انرژی داد که باعث شد دیشب احساس سرخوشی و شادی داشته باشم... خیلی ازش ممنونم. آرزو دارم زندگیش پر از خیر و برکت و شادی بشه. قلبماچبغل

دلم بینهایت برای مامان، آقاجون، خواهرهای گلم و خواهرزاده ها و همسرانشون، دایی جونها و زندایی ها ، عمو جون و زن عمو و و و ... شیراز عزیزم تنگههههه... خدایا کی میشه من این فوق رو تموم کنم؟!... برم لالا به لیلیان قول دادم صبح زود بریم تو پارک بدووییم!!! ببینیم میشه یا نه!!! شب خوشخمیازهبای بایخواب