Judy Memos

خاطرات, شادیها, درسها و آموزه های جودی...

معنای دوم عشق
نویسنده : Judy Abbot - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
 

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: "چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"
جوان لبخندی زد و گفت: "من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است."
شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد. عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچ کس از بین نرفت. روز بعد جوان به در مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت: " نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست ."


 
 
ساختن ویجت!
نویسنده : Judy Abbot - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
 

سلام دوستان... یه سلام با عشققلب

امروز تو ورجه وورجه های نت ... یه چیزی پیدا کردم... واسه من که خیلی با برنامه نویسی و این مقولات آشنایی ندارم جالب بود... میتونید  با مراجعه به سایت http://www.springwidgets.com ویجت خودتون رو بسازید، از ویجت های ساخته شده کد بگیرید و در فضای بلاگ، یا هر فضایی که تو وب دارید قرار بدید... من او قسمت add and Share زیر مدیاپلیر صفحه بلاگم رو از اونجا گرفتم... این امکان رو به بازدید کننده وبلاگم میده که صفجه منو به فضای خودش در سایتی که عضو هست اضافه کنه، به دوستاش ایمیل کنه و یا اینکه به پیج های مورد علاقش اضافه کنه...

در ضمن... من بعضی کدها رو دستکاری کردم تا اون چیزی که میخوام بشه... اگه اهنگهای پیجم رو دوست دارید بگید تا کدش رو واستون ارسال کنم...

شاد باشید.... قول قول قول میدم الان بشینم پای پایان نامه... دعوام نکنید دیگهههه چشم... بازیگوشی بسهههه چشم...خجالتمژه


 
 
I did it
نویسنده : Judy Abbot - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 

بالاخره بعد از کلی تفکر فهمیدم چطور این سه تا آهنگ لایت رو تو بلاگم بذارم... هوررراااا...مژه

ببینید بجای درس خوندن و ترجمه کردن چکار میکنم.....کلافه....این شکلک اصلا به این آهنگهای ملایم نمی آد... زبان...تا بیشتر از این موهای سرم رو نکندم...برم...وگرنه کچل میشم... بعد دیگه نمی تونم جودی باشم با دو تا گیس!!! بدروووود و شاد و اهورایی باشید... امیدوارم به زودی خبرهای پیشرفت پایان نامه رو بدم.چشمک

 


 
 
نهم دی ماه 87
نویسنده : Judy Abbot - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
 

روزی که فکر میکنم به شدت اتلاف زمان داشتم...منتظریکی نیست به من بگه دختر اینهمه مدیریت زمان و کیفیت و زیرو دیفکت خوندی تو زندگیت چرا بکار نمیبری؟؟؟؟!!!!قهر

یه وب چرونی هیپنوتیزمو یه عالمه اشک و آه واسه سحر رومیگریه (که باور دارم جایی داره که ما زنده ها شاید آرزوشو داشته باشیم)... بعد جند دور گردش دور پارک نیاوران واسه عوض شدن حال و هوا با لیلا  و ... ساکتزدن دو دور لاک جیققق رنگ بالای همین صفحه...آخر هم که ایجاد این بلاگ جدید چون دلم نیومد قالب وبلاگی که سال 80 ساختم رو عوض کنم!

اوه ه ه ه ، امروز برای اولین بار آبگوشت پختم!!! خوب شد... خوشمزههرچی باشه خدا با ماست!!!

هنوز پایان نامه خیلی کار داره ... دکتر سیداصفهانی چشماشو عمل کرده... ناراحت امیدوارم زودتر خوب بشه!!! نمی دونم برای کار چیکار کنم.... خدایا مددی!!!

شاید نوشته های پایان نامه رو اینجا وارد کنم... نمی دونم... به هر حال... هر کس به چیزی دست پیدا میکنه باید در اختیار بذاره تا رشد کنه، ساری بشه و جاری...مژه

دیروز یه دوست خوب واسم یه عالمه انرژی داد که باعث شد دیشب احساس سرخوشی و شادی داشته باشم... خیلی ازش ممنونم. آرزو دارم زندگیش پر از خیر و برکت و شادی بشه. قلبماچبغل

دلم بینهایت برای مامان، آقاجون، خواهرهای گلم و خواهرزاده ها و همسرانشون، دایی جونها و زندایی ها ، عمو جون و زن عمو و و و ... شیراز عزیزم تنگههههه... خدایا کی میشه من این فوق رو تموم کنم؟!... برم لالا به لیلیان قول دادم صبح زود بریم تو پارک بدووییم!!! ببینیم میشه یا نه!!! شب خوشخمیازهبای بایخواب